همین چند روز پیش بود که روی صندلی قد کشیده بودم رو نوک انگشتهای پام و توی کمدهای بالایی رو تمیز می کردم و بر خلاف شور و هیاهوی هر ساله ی ننه سحر که صدای موسیقی بلند بود و خودش می خوند و هی میگفت زود باشید دست بجمبونید، امسال سوت و کور، یه سکوت سنگین و طولانی یه سردی و بی تفاوتی دور ننه سحر پرسه میزد. از صندلی اومدم پایین، انگشتامو از حبس دستکش های پلاستیکی خلاص کردم و هر دو لنگه رو با کلافگی پرت کردم رو کاشی و همونجا رو زمین ولو شدم :« اه! چیه ننه؟! چرا دل و دماغ نداری؟ هر سال واسه خونه تکونی ما رو پر از انرژی میکردی امسال نشستی ماتت برده به قاب پنجره! قربون گیس سفیدت برم، چرا دامن گلدارت رو نمی پوشی بهار بیاد از روی دامنت بشینه رو دل طبیعت و زندگی بوی تازگی بگیره؟! »
ننه سحر از گوشه چشم یه نگاهی بهم انداخت و گفت :« آدم با امید زنده است!»
سحرک جیغ کشید، از تو اتاق اومد، جلوی ما بالا و پایین می پرید :« یه جمله ی آشنا❤ ننه، ننه، آدم رو نمی دونم ولی من با قاصدک زنده ام، بهار میاد، نسیم نوروزی قاصدکم رو برام میاره، من باز نو میشم، پر عشق و شادی میشم ! بهار میاد، قاصدک میاد، قاصدک میاد.»
دور اتاق می چرخید و می خوند : « بهار میاد، قاصدک میاد!»
چشمای ننه سحر هم دنبال سحرک دور اتاق می چرخید، لبخند نشست گوشه لب ننه سحر، رفت تو آشپزخانه و شیرینی پخت! دامن گلدارش رو پوشید، سفره هفت سین رو چید و گفت : « بهار، زیبا بیا، نسیم نوروزی، خوش بیا! شادی بیار! “سلامتی “عیدی بده! ابر بهار، عشق و دوستی ببار! بنفشه و سنبل و لاله، عطر صلح بپاشید! قاصدک، بیا و خبرهای خوب بیار ، برای اهل زمین از امید وآرامش بگو! »







