سیب به مسافر خسته گفت: “شاید از درخت افتادنم تجربه بهتری از زندگی باشد، شاید زیباتر و آزادتر بشود در آغوش خاک غلتید و تو بغل رودخانه افتاد، تا با هیجان به جلو ببردم و مسیر تازه تری را با دست های آب ببینم و دست آخرهم با گازگرفتن های لذت بخش کودک گرسنه ای چشیده بشم و زندگی نو را تجربه کنم، ذرات وجودم در گوشت و خون کودک جذب بشود و پا به دنیای آدما بذارم! شاید هم ماهی ها به تنم تک بزنند و چندتا ماهی طلایی رودخانه بشوم و بعد هم با تور صیادی، پلو ماهی باشم که در سفره نوروز خانواده ای بنشینم و به آرزو آدم شدن برسم. شاید افتادنم جاذبه را به کشف نیوتن برساند، همیشه ام اینطور نیست که مسبب رانده شدن آدم از بهشت باشم.
درخت را دوست دارم، از ریشه هایش آب و خاک می نوشم، این بالا نشستم و خنکی نسیم باد و گرمای دست خورشید نوازشم می کنند… اما مدتیست که شاخه شل شده را حس میکنم و به جای ترس از تباهی، تعبیر های خیلی زیبایی از رفتن هست، رفتنی که برایم آغاز و دوباره است نه پایان! “
سحر امامی / قسمتی از داستان “جاده” / آذر ماه نود وسه







