دیوار نبشته پیشین خاطرتون هست ؟
ننه سحر همیشه پاسخ آنچه او را رنجانده ، دیر می ده. من همان لحظه از کوره به در می روم بخصوص اگر ناحق باشه! اما ننه سحر صبر و سکوتش را آموزشم می ده. می گوید : « واژه ها بار مثبت و منفی زیادی دارند و نزد ما امانت هستند. باید مراقب باشیم .گاهی پاسخی با قضاوت نادرست یا خشم می دهی که همیشه پشیمان می شوی و هرگز نمی توانی نتیجه اش را تغییر بدهی و باید مسئول گفته ات بمانی . بیشتر سکوت کن و گوش بده بذار آزادانه گلایه کنند، فحش بدهند، قضاوت کنند، دروغ بگویند و تهمت بزنند ، شاید اینگونه آسوده بشوند. تو هم آزاد باش از کینه و درد و شاد باش که بهانه ای شدی تا درونشان آرام بگیرد. مهم اینه که با نگفتن پاسخی مشابه، هم سطحشان نباشی . از خودت و خوبی هایت و آرامشت مراقبت کن . بعضی آدما با خوبیهاشون و شاد کردن دیگران و بخشیدن از زندگی لذت می برند و بعضی ها هم خواسته یا ناخواسته در پی رنجش و آزار بقیه هستن . تو خودت باش نذار هیچی تو رو از خودت بگیره . »
و اینبار هم با صبر و سکوت و تاخیر ، پاسخ گلایه سحرک را داد .
موهایش را نوازش کرد و گفت : « راست میگی ننه سحر واسه همه ننه است و واسه خودش زن بابا ! ولی می دونی ننه بودن چقدر خوبه؟ وقتی دردهاتو پنهان میکنی و درد همه رو به جون می خری وقتی با همه می خندی و هق هق گریه ها و اشک هاتو قایم می کنی وقتی مشکلاتت مال خودته و واسه مشکلات دیگران خودتو به آب و آتش می زنی ، یعنی همه رو از ته قلبت دوست داری ، مثل یک ننه مهربان و فقط به خوشی آنها راضی هستی حتا اگه خودت ناخوشی . سحرکم ، این دروغ مصلحتی نیست وقتیکه درد داری و به عزیزت میگی خوبم، این یعنی دوستش داری و نمی خوای نگران و غمگینش کنی و فقط خنده و شادابی دوستت را می خوای ! وقتی خاطر جمع نگاهت میکنه و لبخند میزنه ،اندازه همون بغل کردن آرامش می گیری . من از ترحم کسی نمی ترسم فقط نمی خوام این لحظه های کوتاه کنار هم بودن به شمارش دردم و دلواپسی ها سپری بشه . می دونی پنهان کردن درد از دوست زیباست و من زیبایی را دوست دارم .
سحرک : « خب ننه همه باش فقط بگو پس خودت چی ؟ »
ننه سحر : « تو مراقب من باش .»
سحرک : « ببخشیدا نمی تونم. اول که وقت ندارم خودم کلی کار دارم منو قاصدک رو تن باد همیشه مسافر قصه های سحر هستیم . بعدشم چی فکر کردی من فقط چهار سالمه اونهمه درد را به تنهایی پرستاری کنم ؟»
ننه سحر : « کدوم همه درد ؟ وقتی شریک شادی و خنده دوستانت هستی و دلخوشی به بودنشون و هر کدوم به تنهایی اینهمه مهر می ورزند و دوستت دارند دیگه دردی نمی مونه ! پس تو هم نگران من نباش و به کارهات برس .»
سحرک دیگه دلخور نبود ، بازم ننه سحر با مهر و صبرش دلی بدست آورد.
(و ماجرای ما سه تا رو دیوارمون ادامه داره …)
آخرین شب تابستان نود و سه . سحرک نکن ای بابا دارم می نویسم .
سحرک : بیا بیا ، بیا برقصیم فردا اول پاییزه فصل عاشقا پشت پنجره است و تو داری رو دیوارت حرفای تکراری می نویسی .
شهریور نود و سه







