دیگر روی زمین نه شرابی هست و نه جامی! نه، نه، جام اینجا نیست! جاده هم طاقت این غربتم را ندارد، دلتنگی هایم را هم با دیوانگی ها بشکستم! با همین بال شکسته و روح خسته، فقط پروازم آرزوست!
قسمتی از داستان جاده نوشته :سحر امامی آذر۱۳۹۱
feel free to call us +91.33.26789234 [email protected]
دیگر روی زمین نه شرابی هست و نه جامی! نه، نه، جام اینجا نیست! جاده هم طاقت این غربتم را ندارد، دلتنگی هایم را هم با دیوانگی ها بشکستم! با همین بال شکسته و روح خسته، فقط پروازم آرزوست!
قسمتی از داستان جاده نوشته :سحر امامی آذر۱۳۹۱
پروانه ی عاشق عشوهگری را رها کرده! ایثار و مهرش را، نوازش شمع عاشقی که می سوزد را، از...
من : « سحرک ! سحرک ! سحرک ، سحرکککک ! » سحرک : « چیه؟» من : «...
رو برنگرداند و همانطور که نگاهش به بی انتهایی نامعلوم ثابت مانده بود، گفت: «تا وقتی وسط توفانی، حواست...
زانوهایم میان دامن مشکی و تنگم روی زمین سرد کلیسا بود. شمع تازه ای روشن کردم و آن را...
واپسین گاه های مهر ماه نود و سه هم در گذر است و تو ذره ای از مهر بی...
از جا برخاستم. اگرچه غذا و نوشیدنی گرم کمی حالم را جاآورد، اما هنوز احساس کوفتگی در بدنم داشتم....