دیگر روی زمین نه شرابی هست و نه جامی! نه، نه، جام اینجا نیست! جاده هم طاقت این غربتم را ندارد، دلتنگی هایم را هم با دیوانگی ها بشکستم! با همین بال شکسته و روح خسته، فقط پروازم آرزوست!
قسمتی از داستان جاده نوشته :سحر امامی آذر۱۳۹۱
feel free to call us +91.33.26789234 [email protected]
دیگر روی زمین نه شرابی هست و نه جامی! نه، نه، جام اینجا نیست! جاده هم طاقت این غربتم را ندارد، دلتنگی هایم را هم با دیوانگی ها بشکستم! با همین بال شکسته و روح خسته، فقط پروازم آرزوست!
قسمتی از داستان جاده نوشته :سحر امامی آذر۱۳۹۱
-: « ننه سحر چته ؟ چرا پکری؟ غصه نخور که امسال آش رشته شب چله نپختی تا رشته...
من پیامبرم! ادعای پیامبری دارم، و برای همه ی شما، پیام آوردم، شما دوستانی که سرگرم دنیا و بازیچه...
فرشته، پری را از میان بالهایش جدا کرد و نوک آن را به قطره ی خونی که اشک گونه...
مشتی بر میز کوبید و فریاد زد: « لعنت بر این همه خودخواهیت! از دلبری خسته نشده ای ؟!...
سخت ترین مرحله ی زندگیش، پیله بستن دور خودش و صبورانه در تنگنایی که تنیده، خودسازی کردن، هست. با...
عاشق شدم و آتش بر زندگیم نشست درد فراق آتش جانی بود که بر آن افزود وای وای که...
هزاران سال محبوبترین و نزدیکترین مخلوقش بود و آن یگانه معشوق، مورد پرستش عاشقانه اش! اما معبودش از گِل...
سحرک با اخم اومده نشسته کنارم و از ننه سحر گلایه کرده (حریف زبون و منطق بچه های...