- پلک هایش را کمی جمع کرد و لحظه ای تأمل نمود . چشمانش برق می زد . حدس و گمان های متوالی در میان افکار تازه ای که به ذهنش خطور می کردند ، موج می زد و او سرگردان ، سوار بر امواج در جستجوی اسرار این ماجرا ، با ریزبینی می اندیشید . ناخواسته چند بار پی در پی به این سو و آن سو ، نگاه انداخت . انگار میان سکوتش به دنبال کلیدهای مهم وگمشده های این راز کهنه می گشت . دستی برصورتش کشید و پشت سرش را به دیوار تکیه زد ، به سقف زیرزمین خیره شد ناگهان نور تک چراغی که از سقف آویزان بود و زیرزمین را روشن می کرد ، کم و زیاد شد و لامپ شروع به تکان خوردن کرد.
ترس به جانش افتاد و ناغافل نفسش را میان دو دست چلاند ، او میان چنگال ترس بی حرکت ماند . هراس دل اندرونش را بلعیده بود و با کالبدی تهی همچنان به لامپ خیره ماند . بر جا خشکش زده و در پی تکان های چراغ ، ناگهان از درون بربط آوای بلندی برخاست . بربط می خواند و ترس تندتر از آهنگ میان جانش می رقصید . در همان لحظه سایه ای از کنارش گذشت و به سوی کتابخانه رفت . چند بار با تردید چشم هایش را محکم بست و دوباره باز کرد . آنچه می دید را باور نداشت. به خود تلقین کرد که خیالاتی شده ! مدام تکرار می کرد که تنهایی در نیمه شب ، سبب این وهم است ! اما آهنگ بربط را هم چنان می شنید و حقیقت در برابر چشمش بود . شهامت قورت دادن آب دهانش را هم نداشت.. ازجا برخاست تا بگریزد اما طوفانی سنگینی به پا شد ، در آن زیرزمین کوچک و بسته ، باد شدیدی وزید! میترا توان مبارزه با آن را نداشت . کمرش را محکم به دیوار چسبانده و دست نوشته را محکم به سینه اش !
به سختی می توانست پلک هایش را در برابر شدت وزش باد ، باز نگه دارد . انگشتان وحشی باد به صورتش چنگ میزد ، مژه هایش را از هم پخش و موهایش را در هوا پریشان می کرد . کتابهای کتابخانه ای که روبروی پله قرار داشت ، در برابر چشمانش ، یکی پس از دیگری با شدت و سرعت زیاد ، به بیرون پرت می شدند و به زمین می افتادند . جانش یخ زده و خون در رگهایش قندیل بسته بود . رنگ از چهره اش گریخته ، از ترس می لرزید . وحشت پا روی گلویش گذاشته و می فشرد تا آنجا که چشمهای میترا گشاد شده که از کاسه اش بیرون بزند . ظرفیت و قدرت تحملش به آخر رسید و دیگر توان ایستادگی نداشت . نفس حبس شده اش را از گلو بیرون فرستاد ، چشمانش را محکم بست و در نهایت نیرو همراه با جیغ بلندی پا به فرار گذاشت . دمش را روی کولش گذاشت و گریخت . مثل اسب رم کرده ، میان آن طوفانی که می وزید ، تاخت . زیرزمین را در لحظه ای کوتاه ترک کرد و به سمت ورودی عمارت دوید !
قسمتی از رمان فرجام پیمان
نوشته سحرامامی
بهار هشتاد و هفت







