1. پلک هایش را کمی جمع کرد و لحظه ای تأمل نمود . چشمانش برق می زد . حدس و گمان های متوالی در میان افکار تازه ای که به ذهنش خطور می کردند ، موج می زد و او سرگردان ، سوار بر امواج در جستجوی اسرار این ماجرا ، با ریزبینی می اندیشید . ناخواسته چند بار پی در پی به این سو و آن سو ، نگاه انداخت . انگار میان سکوتش به دنبال کلیدهای مهم وگمشده های این راز کهنه می گشت . دستی برصورتش کشید و پشت سرش را به دیوار تکیه زد ، به سقف زیرزمین خیره شد ناگهان نور تک چراغی که از سقف آویزان بود و زیرزمین را روشن می کرد ، کم و زیاد شد و لامپ شروع به تکان خوردن کرد.
    ترس به جانش افتاد و ناغافل نفسش را میان دو دست چلاند ، او میان چنگال ترس بی حرکت ماند . هراس دل اندرونش را بلعیده بود و با کالبدی تهی همچنان به لامپ خیره ماند . بر جا خشکش زده و در پی تکان های چراغ ، ناگهان از درون بربط آوای بلندی برخاست . بربط می خواند و ترس تندتر از آهنگ میان جانش می رقصید . در همان لحظه سایه ای از کنارش گذشت و به سوی کتابخانه رفت . چند بار با تردید چشم هایش را محکم بست و دوباره باز کرد . آنچه می دید را باور نداشت. به خود تلقین کرد که خیالاتی شده ! مدام تکرار می کرد که تنهایی در نیمه شب ، سبب این وهم است ! اما آهنگ بربط را هم چنان می شنید و حقیقت در برابر چشمش بود . شهامت قورت دادن آب دهانش را هم نداشت.. ازجا برخاست تا بگریزد اما طوفانی سنگینی به پا شد ، در آن زیرزمین کوچک و بسته ، باد شدیدی وزید! میترا توان مبارزه با آن را نداشت . کمرش را محکم به دیوار چسبانده و دست نوشته را محکم به سینه اش !
    به سختی می توانست پلک هایش را در برابر شدت وزش باد ، باز نگه دارد . انگشتان وحشی باد به صورتش چنگ میزد ، مژه هایش را از هم پخش و موهایش را در هوا پریشان می کرد . کتابهای کتابخانه ای که روبروی پله قرار داشت ، در برابر چشمانش ، یکی پس از دیگری با شدت و سرعت زیاد ، به بیرون پرت می شدند و به زمین می افتادند . جانش یخ زده و خون در رگهایش قندیل بسته بود . رنگ از چهره اش گریخته ، از ترس می لرزید . وحشت پا روی گلویش گذاشته و می فشرد تا آنجا که چشمهای میترا گشاد شده که از کاسه اش بیرون بزند . ظرفیت و قدرت تحملش به آخر رسید و دیگر توان ایستادگی نداشت . نفس حبس شده اش را از گلو بیرون فرستاد ، چشمانش را محکم بست و در نهایت نیرو همراه با جیغ بلندی پا به فرار گذاشت . دمش را روی کولش گذاشت و گریخت . مثل اسب رم کرده ، میان آن طوفانی که می وزید ، تاخت . زیرزمین را در لحظه ای کوتاه ترک کرد و به سمت ورودی عمارت دوید !
    قسمتی از رمان فرجام پیمان
    نوشته سحرامامی
    بهار هشتاد و هفت

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?