من فقط یک آرزو دارم؛ پشتم را به زمین بکوبم و با دم فنریام کمی به بالا بپرم و بخندم.
شبهای کودکیم پدربزرگ، قصههای زیادی از آدمها میگفت. یکی، بیش از همه در ذهنم نقش بسته، اما هرگز فرصت نشد تا بپرسم، شاید شهامت نداشتم تا مطرح کنم، شاید هم فکر می کردم تا ابد کنارش هستم و روزی سر فرصت پاسخم را میگیرم.
داستان کهنه، از جد پدریش که مسافر کشتی نوح بوده، نقل شده. در آن داستان نوح آدم شریفی است که حیوانات را از بلا حفظ می کند. ولی امروز، فرزندانش، طبیعت و حیوانات و انسانها را میکشند تا برتری جویند و پیشرفته باشند. همانطور که چند سال پیش برای جشن و مهمانی، پدر بزرگ را کشتند و کباب کردند و با لذت به دندان کشیدند.
مدتی است به این باور رسیدهام که آنها با چنین هوش و توانایی، قادرند به هر آرزویی دست یابند. شاید اگر آنها هم دم فرفری داشتند، با پشت خود را روی فنر دمشان می انداختند و لذت و شادی را جور دیگری می شناختند، نه اینکه به اسم خدا، خون هم را بریزند و به دلیل اختلاف سلیقه در باورهایشان، به یکدیگر بگویند «خوک کثیف!»
و این پرسش همچنان با من است؛ «به راستی من کثیفم؟»
قسمتی از داستان ” آرزوی صورتی ”
نوشته سحرامامی
دی ماه نود و سه




