سحرک با اخم اومده نشسته کنارم و از ننه سحر گلایه کرده (حریف زبون و منطق بچه های این دوره زمونه شدن سخته ها )
چند روز پیش تو شیراز جلوی در خانه ی عمه جان وقت خداحافظی نگاه نگران هر دوشون را حس کردم .
شوهر عمه جان : « مرغ زیرک چون به دام افتد تامل بایدش ، توجه کردی میگه مرغ زیرک نمیگه مرغ ابله ، تامل بایدش …»
ننه سحر: « من تاملم شده تحمل . از صبر و تحمل بایدی هم ایوب رو از رو بردم.»
عمه جان خندید اما تو چشماش غم نشست . ننه سحر دلش می خواست بغلش کنه گریه کنه بگه خسته شدم از درد کشیدن اما خودشو کنترل کرد و با یه خنده ای که کل صورتش دندوناش شد، گفت : « خوب میشم .»
خب این مرغ سحره نه مرغ زیرک . مرغ سحر هم باید ناله سر کنه !
حالا اون به کنار دیروز دیگه کلافه شدم از دستش . سه روزه برگشته 175 تا اینباکس نامه نگرانی دوستان به همه گفته «سپاسگزارم به یادم بودید درگیر دوا دکتر بودم الان برگشتم سر زندگیم و خوبم » (واقعن خوبه؟!!!) …خونه را با این حالش بشور و بساب و حرص و جوش خوردن از دست سام ، بعد شاگرد هم گرفته بعد دیگه افتاده تو رختخواب . اونوقت با اون حالش پا شده رفته دوش گرفته اومده جلو آینه چند دقیقه با بغض نگاه گودی زیر چشمش و استخون صورتش کرده دستی روی جوشهای چونه اش کشیده چند تا قرص با یه لیوان آب خورده ، میگه : « تا زنده ام زیبا می مونم زیبا زندگی میکنم و می خندم من به همه آرزوهام اینبار میرسم چون اینبار اگه رفتم دیگه قرار نیست برگردم . خونه موندن مریض و افسرده شدن کار من نیست خطاطی میکنم ، شیرینی می پزم ، موسیقی گوش میدم ،دف میزنم ،می نویسم، فیلم می بینم ،کتاب می خونم، چشام هم نذاشت می شنوم . » بعد کلی خودشو آرایش کرده و مو سشوار کشیده لاک زده رفته تماشاخانه . به همه دوستان لبخند میزنه میگه من خوبم ولی از تو درد داره . نشسته جلوی صفحه نمایش هر 20 دقیقه عینک بزنه و برداره حالت تهوع و سردرد و سرگیجه امونش را بریده باز هر کی میبیندش میگه خوبی؟ میگه خوبم سپاس !
{به سحرک میگم خب اینکه عالیه داره تلاش میکنه محکم باشه . دست به کمر زده ادامه میده :}
من بچه ام 4 سالمه درست ولی اینهمه جنگ واسه چی آخه ؟ چرا وقتی درد داره میگه خوبم ؟ چرا به همه لبخند میزنه ؟ چرا نمیگه حالم بده ؟ از ترحم بقیه می ترسه ؟ از ملاحظه های آدم بزرگ ها و دروغ های مصلحتیشون لجم میگیره جیغ بزن بگو درد دارم، اشکالی داره دوستت درکت کنه ؟ خب دوستت را بغلش کن بگو حالم خوب نیست ! اصلن چرا زندگی و تلاش و حس زنده بودن را دوست داره ؟ این میل به زندگی فطرت ما آدماست ؟ این ننه سحر چرا واسه همه ننه است واسه خودش زن بابا؟
تازه می دونی چقدر دلخور میشه اگه بفهمه اینو رو دیوارت گذاشتی سحر بانو ؟
الان هم داره آشپزی میکنه هایده می خونه :
«آسمون تیشه ات شکسته من دیگه رو پام می مونم
منو از تنم بگیری … تو ترانه هام می مونم !»
شهریور نود و سه







