با بلندشدن صدای هر رعد از آسمان، تکرار تهدیدها هم بلندتر میشد. مثل سایههای نحس روی دیوار سفید خانهام!
دم دمههای صبح بود. آسمان همچنان بیوقفه میبارید. پالتوام را پوشیدم. نگاهم به کفشهایم بود. لبههای پایین پالتو بلندتر از دامنی که به ساقهایم چسبیده بود، کنار مچ پاهایم قرار داشت. پاکت نامهای را که دو ساعت پیش، میان وحشت از غرشهای آسمان و تهدید سایهها، نوشته بودم، از کنار آباژور برداشتم. در خانه را قفل کردم. پاکت و کلید را انداختم توی کیفم. از پلهها سراسیمه آمدم پایین. دستهایم روی نردهها سر میخوردند و صدای پاشنههای کفشم به اهالی ساختمان، بیدارباش میگفت!
چتر را باز کردم و بالای سرم نگهداشتم. از خیابانهای خیس و سرد، زیر بارش تند باران، شتابان میگذشتم. تنها چند نفر را در مسیرم دیدم که یا رهگذر بودند، یا در حال گشودن در مغازهشان. به پستخانه رسیدم. مامور پست هنوز روی صندلیاش ننشسته بود که متعجب نگاهم کرد. شاید از اینکه تا بهحال، صبح به این زودی مراجعهکنندهای نداشته، حیرتزده شده بود. نمیدانم. اما خیلی زود کمکم کرد تا نامه را به نشانی مورد نظر پست کنم.
از پستخانه آمدم بیرون. لبخند رضایت بر لبم نشست.
هوا کمی روشنتر و باران نمنم شده بود. در خیابانها قدم میزدم. سایههایی را که تعقیبم میکردند، احساس کردم. ایستادم جلو شیشه مغازه کلاه فروشی و وانمود کردم مشغول تماشا هستم. سعی داشتم رفتارم ساده و دور از نگرانی باشد. متوجه پر پرندهای شدم که با حرکتی پاندولوار، ازگوشه صورتم پایین میافتاد. آن را کف دستم نگهداشتم. قهوهای روشن با خالهایی تیرهتر! بیهوا، بالا را نگاه کردم. جغد پربستهای که کرکهای سرش خیس بود، روی شاخه درخت نشسته و نگاهم میکرد. نگاهش را میشناختم. پر از گفتنی بود! دقایقی به یکدیگر زل زدیم!
رفتم آنسوی چهارراه. ابتدای خیابان بعدی، کافه همیشگیام قرار داشت.
وقتی در را گشودم و رفتم تو، احساس امنیت جایگزین آنهمه نگرانی شد. نشستم پشت همان میز همیشگی، با همان فنجان قهوه و صبحانه همیشگی. هنوز فنجان را برنداشته بودم که در باز شد و دو آجودان ناوار وارد شدند. چند میز آنطرفتر، نشستند پشت میزی دونفره. از جا برخاستم و رفتم طرفشان. صندلیای از کنار میز بغلی برداشتم، با عصبانیت گذاشتم بین آنها و در برابر چهره هاج و واج همه، بهخصوص آن دو ابله، نشستم روی آن. با خونسردی، کافهچی را صدا زدم: «قهوه و صبحانهام را از روی آن میز بیار اینجا.»
سرم را به چپ و راست چرخاندم و به چهره حیرتزده هر دو نگاه انداختم و گفتم: «قرار نیست با شما دو نفر اختلاط کنم. من میگویم، شما فقط گوش میدهید و پیامم رو میبرید برای فرماندهتان.»
فنجان قهوه را که جلویم گذاشته شده بود برداشتم و آهسته، جرعهجرعه نوشیدم. دقایقی، سکوت بر فضای کافه دامن گستراند. سنگینی نگاههای متعجب را روی خودم حس میکردم. فنجان خالی را گذاشتم روی میز و تمام نان کرهای را یکجا در دهانم چپاندم. با همان دهان پر گفتم: «به ناوار بگویید فلور پیام داده از اینکه دو تا احمق رو مراقبم گذاشتهای، هیچ نتیجهای نمیگیری. آزادم بگذار تا به پیشنهادت فکر کنم. همین.»
میز را ترک کردم و جلو در، پیش از رفتن، برگشتم طرفشان: «امیدوارم دیگر هرگز قیافه نحس شما دو تا رو نبینم.»
نفرت و خشم در چهره یکی از آن دو موج میزد. دندانهایش را بههم سایید و با مشت کوبید روی میز.
قسمتی از داستان رودخانه سرخ
نوشته سحرامامی
پاییز نود و سه







