آن روزهای خیلی دور را هنوز به خاطر می آورم. روزی که تو رنگ سبز را دوست داشتی تا شاداب و جوان بمانی و عشق بر جانت شکوفه کند. حیوان مورد علاقه ات اسب بود و عاشق نجابت و یکه تازی در میدان امید زندگیت، بودی. و گل محبوبت میخک!
اما حالا که پس از سالها دوباره می بینمت، دیگر او نیستی ، یا من ترا آنگونه نمی بینم؟؟!!
حالا رنگ نارنجی را دوست داری و در اوج جوانی به انتظار غروب زندگیت لحظه شماری می کنی! و حیوان مورد پسندت، پرنده ای قفسی هست که به زندگی در انزوایش، با آب و دانه ی روزانه عادت کرده و پرواز را برای همیشه از خاطر برده! و چه ساده با بی تفاوتی از کنار گلهای پرپر می گذری!
قسمتی ازداستان “جاده” نوشته “سحرامامی “تابستان هشتاد و هفت







