جاده زندگی را طی می کردم که از کنار ایستگاهی ، بی اهمیت گذشتم
پس از چند متر، لحظه ای درنگ کرده و بازگشتم
آن بی ارزش چقدر به نظرم آشنا بود!؟
سالهای گذشته را مرور کردم…و
به یاد آوردم که روزی رسیدن به این ایستگاه بزرگترین آرزوی رویایم بوده
چقدر برایش اشک و التماس و نذر و نیاز کرده بودم ، چقدر تلاش و خیالبافی و سماجت! اماحالا پس از سالها بی تفاوت از کنارش گذشتم !؟
چه شده ، من دیروزی ام نیستم یا زندگیم؟؟
قسمتی ازداستان “جاده” نوشته “سحرامامی”
زمستان هشتاد و شش







