!چند ساعتی بود که بی خبر ازش همه جا را جستجو می کردم تا اینکه یه گوشه ای از اتاق یافتمش : ” چه میکنی سحرک؟ ”
سرش پایین بود و سخت مشغول کارش: ” می شمارم. کار به کارم نداشته باش ! قاطی میشه باید از اول بشمارم ”
تعجب کردم: “چی میشماری؟! ”
عصبانی دست به کمر زد و گفت: “سحرک ها رو! آخره پاییزه. باید شمرد. من با جوجه‌ها کار ندارم. هنر کنم شمارش خودم و احساسم و زندگیمو داشته باشم، تا عمرم مثل این پاییز و پاییزهای گذشته از دستم نره، بفرما گمش کردم ”
من: “چیو؟ ”
سحرک :” خودمو بین تکرار خودم، ای داد برو تنهام بذار. برو کمک ننه سحر کن. ”
اوقاتم تلخ شد و گفتم: ” اول که تو همش چهار سالته و درباره کدوم عمر میگی؟! دوم فصل ما داره میاد، ما دختر زمستونیم! این از تو اونم ننه سحر، چند ساعت پیش رفتم سراغش تا واسه آش رشته شب یلدا و دونه کردن انار کمکش کنم، دیدم نشسته یه گوشه و دیوان حافظ تو بغلش و به گل قالی زل زده، گفت: ” ننه، واسه دلِ تنگِ همیشه چله نشین، هر شب، شبه چله است. هر شب عاشق، درازه مثه یلداست. هر شب به حافظ تفعل میزنم و تا صبح بیدارم. تنهام بذار، امشبم مثل هرشبه واسه من. “

یهو داد زدم: پاشید پاشید تولد ننه سرماست. وقت جشن و شادی یکپارچه ایرانی هاست باید پایکوبی کنیم. برم رو دیوارم بنویسم ؛ شادباش به همه دوست های گلم، شیرینی زندگی همچون مزه هندونه به کامتون و دلتون همچون مزه انار پر از وسوسه هستی باشد.
فصل زیبای من، زمستان خوش آمدی.

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?