واپسین گاه های مهر ماه نود و سه هم در گذر است و تو ذره ای از مهر بی نهایت وجودت را هم دریغ کرده ای! مهربانم، چه نامهربانانه جان بخشی خنده های شیرینت را از منِ دلتنگ پنهان میکنی تا در حسرت دیدارت همیشه خزان بمانم و چه شیفته وار به پیشواز آبان می روم و دل به امید واهی دوباره با تو بودن بسته ام!
عاشقی را از تو آموخته ام حالا دور شو، پنهان شو، انکارم کن، نخوانم، نشنو ام و دیگری را جای من تحسین کن، اما من این دیوانگی و بیقراری ام را می ستایم و باورم نیست که دوستم نداشته باشی و دورادور مراقب و نگرانم نیستی!
زمزمه های دلتنگی سحرک







