کنجکاو، پریدم وسط حرفش: «افسانه؟! چه افسانه ای؟ میخواهم بشنوم. آخرین بار که کریستین رو دیدم، از جادویی گفت که به افسانه کهن سرزمین شما مربوط میشد. اما همین قدر، نه بیشتر! برای دسترسی ام به اطلاعات کاملی که در خاطرش نبود، نشانی خانه پدری اش را داد که به سالهای خیلی دور و جوانیاش برمیگشت. اما من از ترس ناوار و افرادش، نتوانستم بروم آنجا.»
کاسه غذا را داد دستم: «همانطورکه دیده ای، زمینهای این جنگل پر است از تپه ماهور. سرچشمه این رودخانه، برکه ای است بالای یکی از این تپه ها که دو شاخه باریک آب از دو طرفش سرازیر میشود و توی رودخانه سرخ میریزد که از جنوب چین تا جنوب ویتنام کشیده شده. نزدیک آن برکه، قلعه ای قدیمی و متروکه هست. به باور مردم بومی، در مورد تاریخ این رودخانه گفته شده که هزاران سال پیش، آب آن، سرخ نبوده. افسانه ای هست که «یوری» دختر زیبایی بوده که جلوهاش را پشت ظاهری مردانه پنهان میکرده و ناخواسته، در زمانها و مکانهای خاصی جابجا میشده.
مردم ما او را به این نام میشناختند، اما در اصل او زاده سرزمین پارس بوده و از آنجا به یونان و رم رفته و خود را «آتنا» معرفی کرده و آخرسر، آمده اینجا. در چهارمین شب حضورش، جادوگران دربار، در پی دستیابی به جاودانگی برای تنها شاهزاده این سرزمین، رازی در طالعاش مییابند: «نوشاندن خون آن دختر پارسی به شاهزاده جوان سرزمین ما، در شبی که ماه بدر در آسمان است.» اما در اولین دیدار، یوری و شاهزاده، دلباخته همدیگر میشوند. جادوگر برای در امان ماندن از خشم شاه، چاره ای میاندیشد؛
ریختن طلسمی در نوشیدنی یوری تا او را به پرنده ای تبدیل کند و کشتنش را به تیراندازان دربار بسپارد. و به این ترتیب، به سادگی، جامی از خون پرنده را برای شاهزاده آماده سازد. اما شاهزاده خردمند و زیرک از نقشه جادوگر و چگونگی طلسم، باخبر میشود و پنهانی، آن را مینوشد. به این امید که او و یوری هر دو با هم پرواز کنند و در گوشه ای، دور از دسترس انسانها، لانه ای روی درختی برای خودشان بسازند و زندگی عاشقانه ای داشته باشند. شاهزاده پس از نوشیدن طلسم، به جغدی تبدیل میشود. پر میکشد و بیرون قصر، روی شاخه درختی، منتظر اثر جادو بر یوری مینشیند. اما اتفاقی برخلاف انتظارش میافتد؛ یوری از قصر میگریزد و سربازان، به فرمان پادشاه، به سویش تیراندازی میکنند. وقتیکه به میان برکه می رسد، تیری به قلبش فرو میرود و در آب میافتد. آب رودخانه با خون او درهم می آمیزد و به رنگ سرخ درمی آید. جغد به سراغش میرود، اما جسد یوری ناپدید می شود. شاهزاده بیخبر از راز طالع جاودانگی، برای آن که حسرت معشوقه بر دلش نمانده باشد، نوک میزند به آب رودخانه آغشته به خون او. از آن روز، آب رودخانه همچنان سرخ رنگ ماند و دور برکه پوشیده شد از سوسنهای سفید و جغد همچنان نشسته بر شاخه ای از تک درخت کنار برکه، هرشب، بدر ماه را بر سینه آب نگاه می کند. هرکس به چشمهای جغد خیره شود، به سادگی، نقش ماه را در آنها میبیند که برق میزند. در باور مردم بومی، برکهی سرچشمه رود، مکانی است جادویی. هیچکس شهامت رفتن به آنجا را ندارد.»
قصه عجیبی بود! از شنیدن ماجرای سرگذشت دختری از سرزمین پارس و شاهزادهای که جغد میشود، خیلی تعجب کردم! کمی هم وحشتزده شدم که چه رازی بین من و آن دو هست؟!
قسمنی از داستان رودخانه سرخ
نوشته سحرامامی
پاییز نود و سه







