من پیامبرم! ادعای پیامبری دارم، و برای همه ی شما، پیام آوردم، شما دوستانی که سرگرم دنیا و بازیچه هایش، روزهای زندگی را تباه می کنید! پیام خود شناسی که خداشناسی است، آوردم!
به ذره های وجودت توجه کن! به رشته های سبز و بنفش رگهایی که زیر پوستت هستند، نگاه کن! به صدای نفسهایت گوش کن! به نرمی حرکت انگشتانت بنگر! به عمق چشمانت خیره شو تا در ژرفای آن خدا را ببینی! به صدای قلبت توجه کن، که او هر دم صدایت می زند!
ذره های تنت، خدای توست! تو پروردگار خودت هستی!
خدای تو همان مهمان یا صاحبخانه ای است که به زیبایی بر جانت نشسته، پس نگاهش کن و از این دیدار، از خودت، لذت ببر! مزه شیرین بودن را بچش و از گوارایی نوشیدن لحظههایت خوش باش! از آنچه برای دیگران بوده و هستی شاد باش! زیبا بمان و زیبایی را دوست بدار، که زیبا پسندی یکی از صفات خداییست! تو خدایی، ایمان بدار! تو پروردگار خویشی! خودت را دوباره خلق کن و بر جانت رنگی تازه بزن که جایگاهت همیشه در اوج زندگی است! تردید نداشته باش و به خودت ایمان بیاور!
من پیامبر تو ام! پیام آوردم که خدایی ات را باور داشته باشی و بزرگی ات را بشناسی! تو مالک دنیایت هستی! دنیا در برابر عظمت تو آنقدر کوچک است که همچون توپی خمیری و نرم، کف دستت قرار گرفته و تو آنچنان توانایی که با کمترین اراده ای، آنرا به هر شکلی که می خواهی، تغییر می دهی! پس زندگی خود و اطرافیانت را به سوی تعالی عوض کن ! لازم نیست تا با تقدیر بجنگی، بلکه از تقدیرت، از این بودن و همه ی هستی ات، لذت ببر! روبروی آینه بایست و به خودت بنگر و برای همه داشته هایت و این زیبایی ها و هماهنگی وجودت، از خود خودت سپاسگذاری کن! ای خدا به خود آی!
خودت را پرستش کن! ؟خودستایی یعنی اوج خدا شناسی!
آنگاه که خود را پرستیدی، خود درون همه ی اطرافیانت را پرستیدی و به همه هستی عشق ورزیدی، بازتاب بزرگی از عشق را از همه ی دنیا، هدیه می گیری و در آن هنگام است که رنگ و طعم و معنی خوشبختی را در این نو شدگی حس می کنی!
پاییز ۱۳۹۱ / قسمتی از داستان ” جاده ” نوشته سحر امامی /







